باز هم تمبلی کرده بودم اینجا بنویسم اما امروز وقتی داشتم ایمیلهامو چک میکردم به ایمیل یکی از خوانندگان وبلاگ رسیدم و تصمیم گرفتم امروز این مطلب رو بنویسم. وقتی دانشجوی دکتری بودم استادی به نام پروفسور مصطفی کمال رییس دانشکده معماری بود که بعدا یکی از اعضای کمیته سوپروایزری من شد و با هم رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم و خیلی نزدیک بودیم. عروس پروفسور پرستار پسر من شد و خانم چینی پروفسور هم مثل ایرانیها خونگرم و صمیمی بود و در واقع خانواده پروفسور شدن خانواده مالایی من. بعد از فارغ التحصیلی من و زمانی که من در مالزی مشغول کار بودم پروفسور بازنشست شد. اول که به دیدنش رفتم خیلیناراحت و دلسرد بود و گفت نمیدونه بدون منشی و دفتر کارش در دانشگاه چه کار باید بکنه و بعد البته گفت که این یک تونل ویژن هست و ما در واقع به یک کار تکراری عادت میکنیم. بعد از مدتی که با خانواده پروفسور دورهمی داشتیم شوهرم از پروفسور احوالپرسی کرد و پروفسور گفت احساس آزادی میکنم...گفت که الان میفهمم که سی سال برده بوده ام و از من خواست توی زندگی و کارم همیشه به این فکر کنم که آیا برده ام یا آزاد...من در ادامه کارم همیشه به این موضوع فکر کردم. مثلا وقتی که در دانشگاه تیلورز تدریس میکردم با اینکه وضعیت کاری بسیار خوبی داشتم به این فکرکردم که آیا با این حجم کار و مسولیت بچه ها آیا راضی هستم؟ و اینکه وقتی همسرم اینجا حق کارکردن نداره و در ویزای من درج شده صرفا جهت کار در تیلورز آیا مصداقی از
بردگی نیست؟ و اینکه نمیتونم خانواده خودم رو هروقت میخوام ببینم و اینکه هر روز صبح زود باید بیدار بشم و برای ناهار خانواده غذا بپزم و توی ظرف بریزم که هر کسی با خودش ببره و عصر خسته و کوفته بیام و بازم جمع و جور کنم و وانمو روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...
ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 114
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 23:25