روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

خرید بک لینک
خیلی وقت بود که اینجا چیزی ننوشته بودم. نه که حرفی برای گفتن نداشته باشم ولی راستش وقت نداشتم ولی همیشه به فکر وبلاگ خاک گرفته قدیمی خودم بودم. من به تازگی یک مجتمع گردشگری را راه اندازی کردم و سرم خیلی شلوغ بود. البته فقط سرم از بابت خرید وسایل و تجهیزات شلوغ بود وگرنه مسافر که نداریم و بخاطر کرونای لعنتی تبلیغ هم نمیکنم که کسی بیاد سفر. و الان که دارم مینویسم هم خیلی خسته هستم ولی دلم میخواست مطلبی رو حتما بگم و اونهم آوردن استخوانهای یک شهید به شهر اسالم بعد از 35 سال هست. دیروز مراسم تشیع جنازه این شهید بود و وقتی من برای کاری مسیر خانه تا مجتمع گردشگری را طی میکردم در ترافیک مربوط به مراسم گیر کردم. بی اختیار گریه ام گرفت برای اون شهیدی که در سن 20 سالگی خودش را فدای "وطن" کرده وطنی که امروز من و تو که هنوز زنده ایم داریم میبینیم به چه وضعی دچار شده...و گریه من بخاطر مادری بود که 35 سال چشم به راه بوده و حالا دقیقا نمیدونه فرزندش را برای چه آرمان مقدسی از دست داده...گریه من بخاطر خودم هم بود که بهترین روزهای کودکی ام را در ترس و دلهره جنگ و در پناهگاه گذراندم تا مشت محکمی به دهان عراقیهای بعثی لعنتی کوبیده بشه....همونها که الان شدن ملت مظلوم و ستمدیده عراق...همونها که شدن کشور دوست و برادر...خدایا کاش موشکی که به کوه روبروی خانه ما در فرحزاد برخورد کرد و کلاهکش توی استخر افتاد را درست تر نشانه گرفته بودند...کاش موشک خانه و ساکنان آن را میکشت چون اون روز برای همه ما جنگ مقدس بود و فکر نمیکردیم که سالها بعد خون شهیدان جنگ اینگونه پایمال خواهد شد...کسانی که اختلاس میکنند و دارن خون این مملکت را میمکند...کسانی که سرمایه های این کشور را هدر میدهند...و کسانی که دارند با تصمیم روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:25

باز هم تمبلی کرده بودم اینجا بنویسم اما امروز وقتی داشتم ایمیلهامو چک میکردم به ایمیل یکی از خوانندگان وبلاگ رسیدم و تصمیم گرفتم امروز این مطلب رو بنویسم. وقتی دانشجوی دکتری بودم استادی به نام پروفسور مصطفی کمال رییس دانشکده معماری بود که بعدا یکی از اعضای کمیته سوپروایزری من شد و با هم رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم و خیلی نزدیک بودیم. عروس پروفسور پرستار پسر من شد و خانم چینی پروفسور هم مثل ایرانیها خونگرم و صمیمی بود و در واقع خانواده پروفسور شدن خانواده مالایی من. بعد از فارغ التحصیلی من و زمانی که من در مالزی مشغول کار بودم پروفسور بازنشست شد. اول که به دیدنش رفتم خیلیناراحت و دلسرد بود و گفت نمیدونه بدون منشی و دفتر کارش در دانشگاه چه کار باید بکنه و بعد البته گفت که این یک تونل ویژن هست و ما در واقع به یک کار تکراری عادت میکنیم. بعد از مدتی که با خانواده پروفسور دورهمی داشتیم شوهرم از پروفسور احوالپرسی کرد و پروفسور گفت احساس آزادی میکنم...گفت که الان میفهمم که سی سال برده بوده ام و از من خواست توی زندگی و کارم همیشه به این فکر کنم که آیا برده ام یا آزاد...من در ادامه کارم همیشه به این موضوع فکر کردم. مثلا وقتی که در دانشگاه تیلورز تدریس میکردم با اینکه وضعیت کاری بسیار خوبی داشتم به این فکرکردم که آیا با این حجم کار و مسولیت بچه ها آیا راضی هستم؟ و اینکه وقتی همسرم اینجا حق کارکردن نداره و در ویزای من درج شده صرفا جهت کار در تیلورز آیا مصداقی از بردگی نیست؟ و اینکه نمیتونم خانواده خودم رو هروقت میخوام ببینم و اینکه هر روز صبح زود باید بیدار بشم و برای ناهار خانواده غذا بپزم و توی ظرف بریزم که هر کسی با خودش ببره و عصر خسته و کوفته بیام و بازم جمع و جور کنم و وانمو روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:25

دلم برای زنها و مادرهای سرزمینم میسوزد که امروز بیشترین تبریکها رو برای هم فرستادند و همدیگر را گل بانو و مهربانو خطاب کردند...زنهایی که امروز از فرزندان و همسرانشان گل و هدیه دریافت کردند و غذاهای مورد علاقه همسر و فرزندانشان را با عشق همیشگی آماده کردند...زنهایی که از داشتن روزی به اسم خودشان به خود بالیدند ولی هیچکس یادش نبود که این زن همانی است که شهادت و گواهیش, دیه اش و ارثیه اش نیمه لحاظ شده....و هیچ مرد و فرزندی برای زنها سینه سپر نکرد و همیشه زن را جنس درجه دو دانستند و درد این وقتی بیشتر میشود که خود زنها هم به یکدیگر رحم نمیکنند و برای به دست آوردن حق خود تلاشی نمیکنند.....خانمهایی که بعنوان نماینده به مجلس میروند معمولا برای خودشیرینی لایحه هایی پیشنهاد میدهند که حقوق زنان و شرافت و عزتشان را بیش از پیش پایمال کند و از همه دردناکتر کلیپی بود که دیدم در آن جمعی زن که دریغ میکنم آنها را "خانم" بنامم پای منبر کسی نشسته بودند که زنان را نوعی حیوان میدانست که برای استفاده مردها خلق شده اند.....پس بهتر است منطقی باشیم. بس کنید فرستادن پیامهای روزت مبارک بانو....تو شاهکار خلقتی....که حالم بد میشود از اینهمه جهل...اینهمه رخوت....به یاد خودمان بیاوریم که در این سرزمین زنها تاج حکمرانی داشتند و فرمانده سپاه بودند و فکر نمیکنم اگر حق زنی آنطور که شایسته اش هست رعایت بشود نیازی به این بازیهای بچگانه نباشد...هر روز روز زنان و مادران فداکار و زحمتکش سرزمین من است...هر روز روز کسانی است که فرزند پروراندند و تقدیم کشورشان کردند...هر روز روز کسانی است که با سختیها, تحریمها, بیماری و پاندمی و ....کانونهای خانواده های ایرانی را گرم و منسجم نگه داشته اند.....ما زنها نیازمند تبریک نیس روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:25

صفحه بندی